و عشق در همین حوالیست!


من و تو، دنیای آروم...

مادرم!

خلاصه میشوم

من خلاصه میشوم وقتی

مادرم لبخند نمیزند...

من خلاصه میشوم در سکوتی سرد و اخم هایی که تو را نگران میکنند...


برچسب‌ها:
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ  توسط ***منـــ ِ تو ***  نظرات ()

زمستان...

دستان سردت را به بسپار...
وقتی که... برگردی
دستان تو... گرم است/
 
/مهدی احمدی

برچسب‌ها:
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ  توسط ***منـــ ِ تو ***  نظرات ()

56*

به نام خدا

نوشتن های اینجا را دوست تر میدارم... باید باشد انگار_ اینجا_در همین حوالی هنوز هم عشق جاری است...

حتی اگر گاهی دنیا بخواهد از یادم ببرد عشق را!

اینجا منم و حس های خوبی که روزهایم دارند

از آخرین یادداشت اینجا زیاد میگذرد

از آخرین ملاقات های آی سی یو هم! تلخی رفتن بزرگتر ها و اتفاق های تلخ تر بعدش... تلخ تر بعدش... 

اتفاق های بعدش را زمان بهتر درمان است انگار... و شاید هم فقط زمان!

 

 

 

 


برچسب‌ها:
+ نوشته شده در  پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ  توسط ***منـــ ِ تو ***  نظرات ()

 

به نام خدا.

 

 

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
 و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد-
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم. 


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ  توسط ***منـــ ِ تو ***  نظرات ()

 

هنوز هم دانه‌های انار

رنگ و طعم تو را دارند

وقتی دانه دانه بهانه بودند

برای لب به لب شدن.*

 

 

* ریحانه نوری


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ  توسط ***منـــ ِ تو ***  نظرات ()

53_ پاییز :)

به نام خدا.

ششمین روز پاییز دوست داشتنی است. هوای شهرم خنک تر شده و قدم زدن های شبانه لذت بخش تر...

 

پاییز :)

 

 

پدر بزرگ هنوز هم نگاه میکند و چشمانش پر می شود وقتی نوه اش را میبیند... دستانم را می گیرد و نگاهش... نگاهش انگار میخواهد مرثیه بگوید... دلتنگ است به گمانم بیشتر برای همراه زندگی اش... که نبود... و نبودن پدربزرگ سخت تر است، انگار از مرگ... 

و این روزها سخت تر از مرگ را می گذرانند، مادرم و خواهرانش و برادر هایشان...

برای این روزهایمان دعا میخواهم رفقا :)

 

+ آدم ها گاهی میشود که فکر میکنند توی زندگیشان یک اتفاقات خوبی افتاده که دست خودشان نبوده... یکی دیگر گذاشته جلو پایش... مثلا من که فکر میکنم امام رضا و خواهرش... همه ی زندگیم را کشیدند بیرون از چیزی که کم کم داشت نفسم را میبرید...

این روزهایتان مبارک/

دلتون پر از خوشی/

لباتون پر لبــــــ.خند/ :)

 

تقویم دل من نسبتی با تقویم های جهان ندارد.
میان برگ ریزان خزان ...
             وسط چله زمستان ...
                                میبینی در دلم نوشته اند بهار!

آن لحظه لحظه ایست که تو میخندی! :)

 

+پخش زنده حرم امام رضا...

سلام بر تو ای خورشید خورشیدها...و ای دوست و همراه جان ها...


برچسب‌ها:
+ نوشته شده در  پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ  توسط ***منـــ ِ تو ***  نظرات ()

52

به نام خدا.

 _برای پیرمرد_

-بعد از رفتن یکی آدم همه ی تلاششو میکنه دیگه کسی و از دست نده...

 آخرین باری که بوسیدیش منم بودم..

 

وقتی پیرزن باز بستری شده بود- تهران- و پسرت برای تو که خیلی وقته خونه نشین شده ای عکسش رو آورده بود...

با آن لباس سفید و لبخند روی تخت آی سی یو به دختران چارده ساله میمانست...

گوشی موبایل پسر وسطیت که به احتمال زیاد تا حال بوسیده نشده بود... تو بغض کردی و بوسیدی... خانمت را/ لب­خند خانومت را!

و ما خندیدیم و چشمک زدیم به هم با پسر کوچکت!

 

 

 

+صورتت منو یاد پیرزن می انداره- که چیزی به چهلمش نمونده و تو هنوز تو آی­سی­یو... بی خبری!

 

+شب که میشه بغض همه ی این روزا که میخواد خفم کنه...

این فقط تویی که میتونی دیوونگی­ای منو... بغضای منو... حسرتای منو... دلتنگی­ای منو... همه ی منو تبدیل کنی

به یه لبخند بزرگ از ته دل...

 

 

 


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ  توسط ***منـــ ِ تو ***  نظرات ()

51

گفت که امشب
در بیمارستان بستری هستی
حتما میان میوه ها آرمیده ایی
هیچ کدام از آن لوله ها
صدمه ایی به بزرگ بودنت نخواهد زد
چشمان پف آلودت بسته است
خواب پاییز را می بینی...*

 

*کافه شعر با کمی تغییر


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ  توسط ***منـــ ِ تو ***  نظرات ()

50*

به نام خدا.

بعضی وقتا یهو دلم یچی میخواد...

مثل الانم، که عید میخواد... سال تحویل و عیدی مادر بزرگو میخواد!

که یه عکس حوض آبی و ماهی و قرمز... میبرتم به عید...

یادم میاره عیدم که بشه دیگه صفا نداره...

بعد از رفتن بزرگی که 

چشاش به معصومی بچه های دوروزه بود!

و دستاش... دستاش... دلتنگتم!

 

*اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*

هدیه به روح مادر بزرگ!


برچسب‌ها:
+ نوشته شده در  شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ  توسط ***منـــ ِ تو ***  نظرات ()

49

به نام خدا.

خدا گاهی آدم را از پرتگاه بیرون میکشد

 با آدم حرف می زند- توضیح می دهد-

آدم گوش نمیدهد- چشم هایش را میبندد-

خدا آدم را در آغوش میگیرد.

آدم آرام میشود...

خدا در گوش آدم چیز هایی میگوید- بغض آدم میترکد- مثل اینکه بگوید- خیلی تنها بودی؟

خیلی اذیت شدی؟

فراموشم کرده بودی؟

اشکال نداره من هواتو دارم...

دستتو میدارم تو دست کسی که بودش تلافی همه ی اتفاقای زندگیته!


برچسب‌ها:
+ نوشته شده در  شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ  توسط ***منـــ ِ تو ***  نظرات ()

مطالب قدیمی‌تر